من
دانشگاه ،
رشته خوب ،
عشق ،
دوستی ،
تفریح ،
آزادی ،
استقلال ،
مهر ،
محبت ،
خانواده ،
...............
ولی یه چیزی کمه ، نمیدونم چی ، هر چی هست داره دیوونم می کنه............
پ.ن. :( آزادی و استقلال منظور زندگی شخصیمه )
خوش باشید
من اومدم...
ببخشید یه مدت بی خدافظی رفتم بالاخره امتحانتتم دوشنبه تموم شد و من آزاد شدم
الان میام و به همتون سر می زنم دلم برا دوستام و نوشته هاشون تنگ شده
باید اینجا یه آب و جاروی حسابی بشه :)
شبنم2
تا اطلاع ثانوی این وبلاگ در زمین و هوا معلق می باشد
شبنم 1
همسر: چکار میکنی بعد اینکه من بمیرم؟ میری زن دیگه میگیری؟
شوهر: قطعا نه!
همسر: چرا که نه؟ دوست نداری دوباره متاهل بشی؟
شوهر: خوب معلومه که میخوام
همسر: خوب چرا پس نمیخوای دوباره ازدواج کنی؟
شوهر: باشه باشه دوباره ازدواج میکنم
همسر: ازدواج میکنی واقعا؟
شوهر: ……!؟
همسر: یعنی تو همین خونمون باهاش زندگی میکنی؟
شوهر: البته خوب اینجا خونه خوب و بزرگیه
همسر: باهاش روی تختمون هم میخوابی؟
شوهر: مگه جای دیگه هم میتونیم بخوابیم؟
همسر: بهش اجازه هم میدی ماشینم رو برونه؟
شوهر: احتمال زیاد، خوب ماشین نو هست دیگه
همسر: عکسهای من رو هم با عکسهاش عوض میکنی؟
شوهر: اگر جای مناسبی باشه چرا که نه؟
همسر: جواهراتم رو هم بهش میدی؟
شوهر: مطمئنم که اون جواهرات مخصوص خودش رو طلب میکنه
همسر: یعنی کفشم رو هم میپوشه؟
شوهر: نه سایزش 38 هست
همسر: [سکوت]
شوهر: [گند زدم!]
چی بگم؟؟؟
ببخشید چند روزیه اینجا اینقدر بی روح شده نمی دونم چرا اینقدر تنبل شدم !!! حال و حوصله کاری رو ندارم امتحانای میان ترمم از این هفته شروع می شه هیچ کدوم از کتابامو هنوز باز نکردم اصلا حس درس خوندن نیست واقعا موندم چی کار کنم ....
نمی دونم اینجا چی آپ کنم از چی بگم دلم نمی خواد همینطوری یه مطلب کپی کنم و چهار نفر بیان نظر بدن و برن حس می کنم دیگه وبم هیچ جذابیتی نداره...
سعی می کنم یه برنامه ریزی درست و حسابی کنم که به درسام برسم و یه دستی به سر و روی اینجا هم بکشم ...
وب چندتا از دوستان و نمی تونم باز کنم و باید از سرکار بازشون کنم اونجام که این چند روز نمی شد از دستم دلخور نباشید...یادم به همه هست...
آخه از پیچک ساده تر!!!!!!!!!!!!!!!!!! چرا هیچ قالبی اینجا دوووووم نمیاره؟؟؟؟

موفقیت
۴۰ عادت آدم های موفق
کرایگ هایپر؛ نویسنده، محقق، مقاله نویس، مجری رادیو و تلویزیون و یک سخنران حرفه ای است. در ۲۵ سال گذشته، او با کارهایش به عنوان یک کارشناس حرفه ای موفقیت در حوزه های شخصی و اجتماعی معرفی شده. هاپیر یک سایت هم درباره سخنرانی موثر دارد که در آن نوشته:
"من خواسته ام بخش های مهم کتاب های
کمکی که تا به حال خوانده ام و تجربه هایی که در زندگی ام داشته ام را به صورت ۴۰ نکته کلیدی فشرده کنم و در اختیار
دیگران بگذارم تا در هر زمان بتوانند آن را بخوانند. مطمئنا کتاب هایی که در سطح
جهانی فروخته می شوند و درباره خودیاری هستند ممکن است برای بعضی ها قابل استفاده
باشند ولی من مایلم چیزی بنویسم که برای همه مفید واقع شود"
حالا این شما و این هم ۴۰ توصیه کرایگ هایپر. برید ادامه مطلب بخونید و قضاوت کنید...
:
:
:
داستان
داستانش یه کم طولانیه ولی باحاله ارزش خوندن رو داره تا اخرش بخونید.....
صداي ترمز ماشين چرتشو پاره کرد .
سرشو با زحمت آورد بالا و از پشت پلکاي نيمه بازش به ماشين بنز سفيدي که جلوش , کنار خيابون پارک کرده بود نگاه کرد .طوري به ماشين نگاه مي کرد که انگار مي خواد هيچ جاي اونو نديده نذاره .
يهو نگاش افتاد به راننده .
يه زن بود ....
23 فروردین
*توی پیوند های روزانه تقویم 1390 رو ببینید جالبه
( با موس قسمتای چپ و راست پایینشو بگیرید ورق میزنه)
*این داستانم بخونید قشنگه....
داستان ما
استخر قدم مى زدند فرهاد ناگهان خود را به قسمت عميق استخر انداخت و به زير
آب فرو رفت. هوشنگ فوراً به داخل استخر پريد و خود را در کف استخر به فرهاد
رساند و او را از آب بيرون کشيد. وقتى دکتر آسايشگاه از اين اقدام قهرمانانه
هوشنگ آگاه شد، تصميم گرفت که او را از آسايشگاه مرخص کند.
هوشنگ را صدا زد و به او گفت: من يک خبر خوب و يک خبر بد برايت دارم.
خبر خوب اين است که مى توانى از آسايشگاه بيرون بروى، زيرا با پريدن در استخر
و نجات دادن جان يک بيمار ديگر، قابليت عقلانى خود را براى واکنش نشان دادن
به بحرانها نشان دادى ومن به اين نتيجه رسيدم که اين عمل تو نشانه وجود اراده
و تصميم در توست. و اما خبرد اين که بيمارى که تو از غرق شدن نجاتش دادى
بلافاصله بعد از اين که از استخربيرون آمد خود را با کمر بند حولة حمامش
دار زده استو متاسفانه وقتى که ما خبرشديم او مرده بود.
هوشنگ که به دقت به صحبتهاى دکتر گوش مى کرد گفت: او خودش را دار نزد.
من آويزونش کردم تا خشک بشه...
آخه چرا بلاگفا قالب های my theme رو قبول نمی کنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!:(
mail.com
داشتم ایمیلامو چک می کردم دوتا عکس دیدم باحال بود من که خیلی خوشم اومد
یه داستانم هست جالبه اگه دوست داری برو ادامه مطلب ببینشون...
![]()
گاهی اوقات.......................خیلی دیره

قمپز در کردن
تا حالا شده توی یه مجلس نشسته باشید و بعد از تموم شدن حرف یه نفر اطرافیانش یواش با هم حرف بزنن
و بگن نه بابا یارو قمپز در میکنه...؟؟؟
قمپز ( در اصل قپوز) نام توپی است که عثمانیها در سلسله جنگهایی که با ایران داشتهاند مورد استفاده
قرار میدادند. این توپ اثر تخریبی نداشت چرا که در آن از گلوله استفاده نمیشد و فقط از باروت و پارچههای
کهنه که با فشار درون لوله توپ جای میدادند تشکیل شده بود. هدف از استفاده آن ایجاد رعب و وحشت در
بین سپاهیان و ستوران بوده است. در جنگهای اولیه بین ایران و عثمانی، این توپ نقش اساسی در تضعیف
روحیه سربازان ایرانی داشت ولی بعدها که دست آنها رو شد، دیگر فاقد اثر اولیه بود و هر گاه صدای دلخراش
این توپ به صدا در میآمد، سپاهیان میگفتند: نترسید، قمپز در کردند.
خلاصه قمپز در کردن به گفته علامه دهخدا یعنی دعاوی دروغین کردن ، بالیدن نابجا و فخر و مباحات
بیمورد کردن ، حرفهای بیهوده و بی اساس زدن..
ببینم شما چی تا حالا قمپز در کردید؟
خداحافظ 1389

خوبید دوستای مهربونم؟؟؟
مرسی که تو این چند وقت که من نبودم شما ها بهم سر زدید ![]()
مخصوصا فریناز جوونم که نظرای قشنگش چراغ اینجا رو روشن نگه داشته .
نوروز امسال هم تموم شد امیدوارم خودم و شما ها سال خیلی خوبی در پیش داشته باشیم
راستی یادتون نره یه خاطره کلی از سال 89 یه جایی برا خودتون بنویسید چند سال دیگه
این نوشته ها براتون خیلی ارزش پیدا می کنه .
خیلی دلم واسه وبلاگای دوستام تنگ شده می خوام برم به همشون سر بزنم.
اگه سوغاتی می خوای بدو ادامه مطلب .